می خواست قلم نقطه ی ضعفش بنگارد بیچاره ندانست علی نقطه ندارد
میلاد مسعود فخر بنی آدم
قاعد غرّالمهجلین
خانه زاد بیت المعمور
شهید سجاده سحرگاه
قدوهَ العرفاء والمتهجدین
میلاد امیر مومنان علی ابن ابی طالب (ع) و روز پدر خجسته باد

پدر مهربانم با اینکه پیشم نیستی و هیچ وقت نتونستم خوب بشناسمت اما یادت همیشه برایم زنده خواهد ماند . روزت مبارک ![]()
قدر پدر و مادر رو تا وقتی کنارمون هستن بدونیم
دخترم جرالدين !
پدرت با تو حرف مي زند !
شايد شبي درخشش گران بهاترين الماس اين جهان تو را بفريبد آن شب است که اين الماس، آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود، سقوط تو حتمي است.روزي که چهره يک اشراف زاده بي بند و بار تو را فريب دهد ، آن زمان بندباز ناشي خواهي بود، بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند.از اين رو دل به زر و زيور مبند، بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ما مي درخشد ، اما اگر روزي به مردي آفتاب گونه دل بستي با او يک دل باش و به راستي او را دوست بدار. دخترم ، هيچ کس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري ناخن خود را به خاطر آن عريان کند .برهنگي بيماری عصر ماست، به گمان من، تو بايد مال کسي باشي که روحش را براي تو عريان کرده است.
جرالدين دخترم با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم:
انسان باش زيرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.
ارسال شده از طرف یه دوست خوب :
یاد دارم یک غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دورگرد
دور گردم دار قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم
کوزه و ظرف سفالی می خرم گر نداری شیشه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست ناگهان آهی زد و بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
سوختم دیدم که بابا پیر بود بد تر از او خواهرم دلگیر بود
بوی نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک بر داشته دست خوش رنگش ترک برداشته
باز هم بانگ درشت پیر مرد پرده ی اندیشه ام را پاره کرد
دور گردم دار قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم
کوزه و ظرف سفالی می خرم گر نداری شیشه خالی می خرم
خواهرم بی روسری بیرون پرید آی آقا سفره خالی می خرید؟
ارسال شده از طرف یه دوست خوب:
سکوتت را نمی خواهم صدایم کن
صدایت مثل رویا مثل ابریشم مثل معنای محبت مثل گل زیباست
صدایت غرق خوبی هاست دراین تنهایی غمگین صدایم کن
برای شعرهای آشنای من صدای تو هزاران سطرجا دارد
سکوتت را نمی خواهم صدایم کن
صدایت اشک هایم را صدا می کرد
تمام اشک های من صدایت را دعا می کرد صدایت را دعا می کرد![]()
![]()

دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه
خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13
ادامه مطلب...
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یكدیگر صحبت میكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره میدید برای هماتاقیش توصیف میكرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت.این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میكردند و كودكان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف میكرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میكرد.
روزها و هفتهها سپری شد.
یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هماتاقیش را وادار میكرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند ! پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند...

چند روز قبل شب که با دوچرخم داشتم میرفتم خونه دیدم کنار خیابون صدای زجه یه گربه میاد رفتم جلو دیدم یه گربه سیاه داره کنار کانال می دوه دقت که کردم دیدم بچش افتاده تو کانال آب و آب داره میبردش زود از دوچرخه اومدم پایین رفتم تو کانال و هر طوری بود بچه گربه رو از آب درش آوردم و گذاشتم کنار مادرش حیوونی بچه خیس آب شده بود مادرش وقتی بچشو دید زود گرفت تو دهنش و بردش . شلوارم کاملا" کثیف شد اما ارزشش رو داشت و خیلی خوشم اومده از کاری که کرده بودم شاید واسه خیلی ها معنی نداشته باشه این کارم امّا انگار جوون یه آدم رو نجات داده بوم وقتی سرمو بلند کردم دیدم چند نفر دارن نگام میکنن یکیشون اومد و بهم گفت:
پسر آخر مرامی ![]()

این متن رو به همه شیرزنان و مادران ایران زمین و بخصوص به مادر عزیزم که عزیزترین کس برام تو این دنیاس تقدیم میکنم

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده اي ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها. »
خداوند سري تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
« اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را بايک قرص نان سير کند
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم مي تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
« اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : «آن که نشتي نيست ، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »
خداوند گفت :«اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نااميدي، تنهايي، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کند.
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، « نه » نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و وقتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اين حال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد.![]()
![]()
![]()
آمار بازديد وبلاگم از مرز 4000 نفر گذشت
از همه کساني که تو اين مدت يار و ياورم بودند تا سايتمون به اين افتخار برسه کمال تشکر و سپاس را دارم، اميدوارم باز هم با حضور سبز شما عزيزان همچنان اين سايت بهتر و پربارتر از قبل بشه بله از مرز 4000 نفر گذشت يعني 10 نفر در هر روز از سايت بازديد کردند. اين افتخار رو تقديم ميکنم به پدر مهربونم که خيلي به گردنم حق داشت و من هيچ وقت نتونستم بشناسمش، روحش شاد و يادش گرامي باد. از همتون مچکرممممممممم و دست همتون رو ميبوسم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من گلدیم بلکه آیاقلاریمی یاواش یاواش گوتوردوم کیمسه نین یوخوسونو پوزماییم.
من گلدیم بیر دوست کیمی بیر تانیش کیمی بلکه ده یوخ.... بیر غریب موسافیر کیمی کیمسه یه دئمدییم سوزلریمی دیه جه یم!یوخسا سوساجاغام؟دوشونجه لریم نه اولاجاق بس؟دویغولاریم نه؟داریخاجاغام سوسسام بیر جوت قولاق آختاراجاغام ائشیده بیلسین منی
سیخما اوره یینی و آرزیلارینی اؤلموش سانما! باخ! اونویلا بیر پاییزا آچیلان پنجره نین آرخاسیندان برابر بیر گولدانا سو وئرمک آرزی سی داغیلسادا ! یئنی آرزیلاری بویوت و یئنی بیر حایاتا حاضیرلان!
و اوره یینین توزونو آل!اوره یینده کی اؤلونو قویلا!و بیر زامان الینه سوندوغون گوللرین قوروموشوندان باش داشینا تاپشیر! سونرا اوره ینین قاراسین چیخار! اوره یینی ساهمانا سال! اینان کی هر نه گئچن دیر هر نه!!!
سلام بچه ها می خوام واسه یکی از دوستام که برام خیلی عزیزه دعا کنین
دعا کنیم تا سلامتیشو بدست بیاره
یکی که می خواد مثل همه اونایی که بهترین ثروت دنیا یعنی سلامتی رو دارن اونم داشته باشه تا بتونه در کنار خانواده خوبش زندگی بی دغدغه داشته باشه و مثل همه آدما بتونه از زندگی لذت ببره
دعا کنیم حالش خوب بشه تا مادر مهربونش دیگه غم وغصه ی نداشته باشه
آمین یا رب العالمین

زندگی تابلویی در قاب حسرتهاست بیایید قابی از دل بسازیم وتابلویی از بهار زندگی نقاشی کنیم بیایید دستها را یکی کنیم تا دلها نزدیک تر شوند.

![]()
![]()
MutLu BaYrAmLaR![]()
![]()
آب روشني ست،
سيب نماد مهرورزي،
شراب به شادي،
سماق طعم زندگي ست،
سنجد بذر حيات،
سير نگهبان سفره است،
سکه براي ثروت،
سنگ نماد گوهر زندگي،
سنبل سبزي و طراوت و عطر است،
شمع نشان آتش،
کتاب دانايي ست.
هفت سين ِ ما کوچک است ولي روشن.![]()
نوروز 3746 زرتشتي و 1387 خورشيدي تان مبارک :) اميدوارم سال بسيار شادي در پيش رو داشته باشيد. ![]()
![]()
![]()
![]()

گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!
گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم
ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذاشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!
يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟!...........

پيامبر اکرم(ص) : به پنج دليل کودکان را دوست دارم!
پيامبر اکرم(ص) مي فرمايند :
به پنج دليل کودکان را دوست دارم؛
اول اينکه با خاک بازي مي کنند، چون تکبر ندارند.
گريه مي کنند ، چون گريه کليد بهشت است.
قهر مي کنند و زود آشتي، چون کينه به دل ندارند.
چيزي را که مي سازند زود خراب مي کنند، چون به دنيا دلبستگي ندارند.
خوراکي که دارند مي خورند و براي فردا نگه نمي دارند ، چون آرزوهاي دراز ندارند.



هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!! می آیند....... می مانند.... عادتت می دهند....... و می روند...... و تو در خود می مانی.... و تو تنها می مانی.......
راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها . . .

روز ولنتاين به اونايي که عاشقن و يا دوستي دارن تبريک ميگم ايشالله که به کسي که دوست دارن برسن ما که خوشبختانه يا متاسفانه کسي رو نداريم تا ما هم بفهمیم ولنتاين یعنی چی و مزه اش چطوریه واسه من مثل روزاي ديگه است ..................
اَلسلامُ علیک یا ثاراللّه

اَنا قَتیلُ اٌلعَبَرٍة
چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
1.ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

4.سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7.انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
• شست نشانه والدین است .
• انگشت دوم خواهر و برادر .
• انگشت وسط خود شما .
• انگشت چهارم همسر شما .
• و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است .
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را!
اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند .
می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم.
چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است .
بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتا دوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند .
روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند.
گاه خورشید با نورش می تابد به تو نشاط می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد.
گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند.
اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی.
هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر.
خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی...
ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری...
باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ...
فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی.
خورشید و ابر و باد،
می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی.
می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی،
تا روزی محو شوی،هیچ شوی
همچنان می ایستی و می خندی





